تبليغاتX
رد پای اشکهایم رابگیر







رد پای اشکهایم رابگیر

تا بدانی خانه عاشق کجاست

 

سلام دوستای گلم

این وب بنابر بعضی مشکلات حذف میشه

هر کی خاست به من سری بزنه میتونه در آرشیوی پیوندها روی

تنهاترین تنها کلیک کنه

شادکام باشین گلهای همیشه بهاری

+ نوشته شده در Mon 27 Oct 2008ساعت 8:50 PM توسط مهدی عظیمی |

احسان خدا

 

حضرت یوسف روزی بر تخت پادشاهی خود نشسته بود و جبرییل امین نیز حضور حضرتش ایستاده بود

ناگهان جوانی با لباسهای چرکینش از کنار کاخ او گذشت. جبرییل حضرت یوسف را مخاطب قرار داده

و فرمود: این جوان را میشناسی؟

حضرت یوسف فرمود: خیر نمی شناسم. جبرییل فرمود: این جوان همان طفل است که هنگام تهمت و

گرفتاریت در پیش عزیز مصر میان گهواره شهادت به پاکی تو داد و گفت:

اگر پیراهن یوسف از دنبال سر پاره است زلیخا دروغ می گوید و یوسف از راست گویان است. و اگر از جلو

و پیش رو پاره است یوسف از دروغگویان و زن راست می گوید.

وقتی که نگاه کردند دیدند پیراهن یوسف از دنبال سر پاره است و این خود بهترین دلیل بود بر اینکه زلیخا

او را دوانده و از پشت سر پیراهن او را گرفته و پاره شده است. حضرت یوسف فرمود: پس آن جوان بگردن

ما حق بزرگی دارد. دستور داد فوری مامورها وی را آوردند...حضرت یوسف دستور داد...باو لباسهای فاخر

بدهند و از آلودگی نجاتش دهند و حقوقی را هر ماهه برای وی مقرر سازند.

جبرییل با دیدن این منظره خود را متبسم و متعجب نشان داد. حضرت یوسف فرمود: مگر عطای من

در باره او کم بود؟ جبرییل فرمود تبسم من از آن است که مخلوقی در حق مخلوقی شهادت بپاکی دهد

چنین پاداشی میگیرد. پس کسانیکه در باره خداوند متعال یک عمر شهادت بر وحدانیت و پاکی  او

 می دهند (سبحان الله) می گویند...خدا در باره آنها چه احسانی خواهد کرد.

 

و اما:

چرا همیشه فکر میکنیم که فرصت زیاد است...؟

 

+ نوشته شده در Mon 20 Oct 2008ساعت 5:1 PM توسط مهدی عظیمی |

وبلاگ ما امروز متولد شد

 

سلام دوستان عزیز امروز روز تولد وبلاگ من و هستی جونه....................

امروز ما این وبلاگ رو با کمک هم ساختیم.امیدواریم که خوشتون بیاد.......

به روز ۲ شنبه مورخ ۶ اکتوبر سال ۲۰۰۸این وبلاگ رویکار شد...................

امیدواریم که مورد پسند همه تون قرار بگیره. این وبلاگ یه وبلاگ مشترکه

هر کسی که دوست داشته باشه توی این وبلاگ با ما همکار باشه..........

در آرشیوی پیوند ها میتونه روی لینک "تنهاترین تنها" کلیک کنه ..............

 و در بخش آرشیوی نظرات حرفاشو بزنه. ممنونیم از لطفتون...................

و اینم آپ امروزی: یه داستان واستون میذارم امیدوارم که خوشتون بیاد.....

"ملکه عبرت"

روزگاری در کنار رود نیل باستان شناسی...صندوق بزرگی را پیدا کرد...........

وقتی در صندوق را باز کردند...جسدمومیامی شده ای را دیدند...................

که در کنارش چند خروار جواهر قرار داشت.وقتی تحقیق کردند ...................

دیدند...فهمیدند...یکی از ملکه های مصر بوده........................................

 که بعد از مرگش جسدش را مومیایی کرده اند......................................

درین صندوق همراه جواهرات لوحی را نیز پیدا کردند که روی آن نوشته بود:

این وصیت نامه من است. پس از مرگم هر کس جنازه ام را ببیند..................

بداند که در زمان سلطنت من در مملکتم قحطی شد ...............................

و کار بدانجا رسید که من که ملکه مصر بودم حاضر شدم..........................

تمام این جواهرات را بدهم و یک قرص نان در عوض آنها بگیرم اما میسر نشد

تا اینکه از گرسنگی به بستر مرگ افتادم...............................................

این را همه باید بخوانند تا عبرت بگیرند و بفهمند که تا وقتی .......................

خداوند نخواهد هیچ چیز نمیتواند انسان را بی نیاز کند..............................

اگر خداوند نخواهد حتی تمام وسایل و زمینه ها را فراهم کنی....................

 هیچ کاری نمی توانی از پیش ببری....................................................

 

+ نوشته شده در Mon 6 Oct 2008ساعت 4:45 AM توسط مهدی عظیمی |